حالا که ادامه ی خودم رو کشیده م تا اینجا، توی سوراخ سمبه های اینجا پر شده از ته مانده های دیروز. تمام لحظه های محبوس در قاب های مربعی ی روی دیوارهای سفید خانه ای که حالا دیگر نیست که آپارتمانی بلند توی آسمان فرو رفته ست به جاش و درخت شاتوت اما همانجاست هنوز و آن شرت قرمز زنانه که پایش دفن کردم.  ایستاده و بعد نشسته همین خطوط ظریف روی آب را تماشا می کردم و پرواز مرغ های دریایی ی توی هوا و پریدن از ارتفاع در بلندایی که نمیفهمی از آعاز کجا بوده که حالا تمام هم نمی شود و اینکه می دانی همین امشب بعد از غروب، هلال نازک ماه را خواهی دید خودش دلگرمی ست . نگاهت یه یادگاری های روی دیوار می افتد، به تاریخ ها و روزهای تقویم که گذشته که خواهد گذشت که می گذرد همین حالا هم! چشمهات، انتظار لمسِ کلید چرخنده توی قفل را می کشد. بین ابروهات، ردی ست رونده تا خطوط کشیده ی افق پشت سرت که چرخیده تا پشت سر من که می بینی همین حالا! غروب، رد تماس ابرهاست بر زمینه ی نیلی و ادامه ی شعاعی تا همین نزدیکی، حضور واپسین آفتاب در چشمهای تو که روبروی منی و نیستم روبروت – توی همان خیابان همیشگی م با منِ حالام و با توی آن روزهات در سکوت نیمه شب خیابان تا ردیف سرگردان آن سه ستاره ی روی یک خط صحابی ی شکارچی. گیج میمانی و آنقدر ادامه میدهی تا سرت تاب بخورد توی تاریکی ی اتاق و دیگر بس باشد برات این همه دوره کردن و بازخوانی و فقط صدای امواج بماند و پر زدن های مرغ های دریایی؛ سریدنشان توی هوا و باز دوباره شب

Leave a Comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *