چرا واسه اینکه با یک نفر بخابیم، باید اول عاشقش بشیم و یک حس عاشقانه بهش پیدا کنیم تا بعد مجاب بشیم که میشه تختخاب رو باهاش شریک شد؟
این ایده در بیشتر مواقع اشتباه و بیهوده ست به نظرم. وقتی در نگاه اول از یکی خوشمون میاد و بهش اشتیاق پیدا میکنیم هر چی از این نقطه به بعد خودمون رو بیشتر درگیر احساسات و انواع اون کنیم و درگیر انواع و اقسام ایدئولوژی ها بشیم، از اون لذتی که می تونیم با اون آدم تجربه کنیم، از اون حد اوج لذت کاسته میشه و به توهماتمون اضافه میشه.  هر چه دلیل و منطق بیشتری پیدا کنیم برای این احساسات، اساسن بیشتر غرق توهم شدیم و از احساس ناب و اصلی، از اون هسته ی پر انرژی دورتر و دورتر میشیم. هر چه ارتباط ما با جهان بی واسطه ترو با لایه های تحمیل شده ی کمتری همراه باشه، درک و ارتباط ما شفاف تر خواهد بود. وقتی توی اولین دیدار دلت اوج نزدیکی با یک نفر رو میخاد هر چه زودتر به تختخاب برسی لذت خالص تری رو تجربه میکنی. که البته این در جامعه ای که مدام خودش رو با القاب و صفات ناتموم احمقانه گول میزنه زیاد در دسترس نیست. به شدت و خیلی سریع روی دریافت های درونی و امیال کاملن طبیعی سرپوش گذاشته میشه و تو مجبور میشی هنوز نورهای صحنه روشن نشده، نقش دیگه ای رو بازی کنی! خنده داره… از همون ابتدا تو شروع می کنی به انکار خودت چون اطرافت برات مهمتره تا خودت. چون تو یاد نگرفتی به خودت گوش کنی و مدام خودت رو کاهش میدی به چیز دیگه یی. خودت رو درگیر فرآیندهای بیهوده و اضافی می کنی… در انتها تو نه در واقع احساس عشق رو تجربه کردی و نه به تمام لذتی که میخواستی رسیدی. تنها وقت رو تلف کردی. خودت رو تلف کردی و توهمات و ناکامی های خودت رو بیشتر کردی. و متعجبانه بارها و بارها همین فرآیند رو تکرار خواهی کرد
ولی اگه به جای تموم اینها همون اول بی شرمانه به تختخاب میرسیدی چی ؟

Leave a Comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *