توی اتاق نشسته م و هدفون توی گوش هام تا صدای آدم ها رو نشنوم. آدم هایی به شدت غریبه آدم هایی به شدت دور که مدت هاست حتا از گفتگو باهاشون نا امید شده ای. آره مدت هاست دیگه میلی حتا به نشون دادن خودم ندارم و اگه چیزی از درونم رو کنم حتمن اونقدر غزیب و عجیبه که رفتارشون قابل پیش بینی نیست توی اون موقعیت! از توی این خونه بودن خسته شدم. از اینکه آدم هایی غریبه آدم هایی به شدت دور رو خانواده بدونم خسته شدم. و این فعل خستگی هم بیش از حد تکراریه
چندین بار توی تموم این سالهایی که گذشت خواستم از این خونه برم و دیگه برنگردم… که این هم جزو تموم نکرده های زندگیمه… ولی این روزها مدام چیزی هست بیخ گلوم رو فشار میده که بسّه بلند شو برو… و من اما بهانه ی اینو میارم منتظر پرنده های مهاجرم… آه احمق ! و باز دوباره دور خودت بچرخ بچرخ و تموم اون کارهایی که باید میکردی درونت میمیره یکی یکی و همین

Leave a Comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *